تبليغاتX
واگویه

واگویه

واگویه های دلتنگی و تنهایی

دوست داريد بدانيد که چطور احساسات گرم و سوزان معشوقه تان را ارضاء مي کنيد؟  اميدواريم با خواندن اين فال بتوانيد با شخصيت معشوقتان بيشتر آشنا شويد و ببينيد که لبهايتان چه سرنوشت عشقي براي شما رقم مي زند!
(فروردين) 

بوسه هاي شما تند و سريع و بسيار پرحرارت هستند که نشانگر حس شهوتران و لذت طلب شماست، اما اين احساس داغ و سوزان خيلي زود فروکش مي کند 

 (ارديبهشت) 

بوسه هاي شما با تعلل صورت مي گيرد اما بوسه هايي ژرف و با احساس هستند که پي در پي مي آيند و مي آيند و...

(خرداد) 

بوسه هاي شما با فوران خنده، لبخند و مسخره بازي قطع مي شود.

(تير) 

بوسه هاي شما گرم و لطيف است، و دوست داريد تا ابد به آن ادامه دهيد... 

(مرداد) 

بوسه هاي شما وحشي و پراحساس، همراه با چنگ زدن و گاز گرفتن است. هيچگاه موقع بوسيدن از بروز احساسات خود جلوگيري نمي کنيد و دوست داريد ديگران شما را به اين خاطر تشويق کنند.

(شهريور) 

بوسه هاي شما بسيار دقيق، ظريف و ماهرانه است و معشوقتان زماني متوجه آن مي شود که شما کارتان را تمام کرده ايد.

(مهر) 

آنقدر نگران وضعيت تنفستان هستيد که نمي توانيد خوب به بوسيدنتان بپردازيد.

(آبان) 

شما خيلي زود از بوسيدن مي گذريد و به سراغ......چيزي مي رويد که پشت سر آن برسد.

(آذر) 

بوسه هاي شما غافلگير کننده و خود به خودي هستند که باعث مي شود معشوقتان بيشتر و بيشتر طلب کند.

(دي) 

بوسه هاي شما لحظه ي خلاص شدن و آزادي از استرسي است که در طول روز اسيرتان کرده است.

(بهمن) 

بوسه هاي شما خيس و با کثيف کاري همراه است و هنگام بوسيدن چشمانتان را باز نگاه مي داريد!

(اسفند) 

بوسه هاي شما رويايي، خيال انگيز، عاشقانه و ابدي است

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 23:42  توسط ماه منیر  | 

 

آن روز ها،يادش بخير،آن روزهاي سادگي

آن روزهاي عاشقي،ديوانگي،دلدادگي

 

يک روز برفي آمدم تا اينکه مهمانت شدم

گنجشککي سرگشته در ايوان چشمانت شدم

 

اينجا تو بر بوم دلم رنگ هياهو مي زدي

با چشمهاي روشنت پهلو به آهو مي زدي

 

اين کوچه ها لبريز از عطر نفسهاي تو بود

آن پنجره يادآور لبخند زيباي تو بود

 

اما تو رفتي بي خبر تا سرزمين دورها

رفتي و مستي هم پريد از خوشه انگورها

 

گفتي کنار پنجره دگر سراغم را نگير

در کوچه هاي شب زده،بانو،چراغم را نگير

 

اينجا حضور روشنت در چشم من گل مي کند

آهسته مي بارد،ولي دارد تحمل مي کند

 

مي ترسم از روزي که تو ديگر فراموشم کني

مانند نبض شعله اي در باد خاموشم کني

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 23:36  توسط ماه منیر  | 

 

نهان در گوشه ي جانم غمي پيداست

سري ديوانه و مستي ز رخسار گل مهتاب

دلم شيداست

غم ما را دوائي نيست

دليل اين خرابي چيست

دل من در فراق كيست

ندانم قصد آزار رفيقان چيست

عزيزان خسته ام از بي وفايي، از ستم، بيداد

ندارم جراتي تا پس برآرم از دلم فرياد

دلم بشكسته و خون است اي ياران

برآرم دست دل بر سويتان در حسرت امداد

ندارم ياد
اي بيداد

نبينم قصد ياري از نگاه نازنينانم

خدايا خوش بخوان من را

رها كن ديگر اين جانم

كه من محتاج درمانم.

دوايم وصل تو باشد و ديگر هيچ.

ديگر هيچ.......؟؟؟!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 23:33  توسط ماه منیر  | 

وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بکنی وقتی احساس کردی که دیگه هیچکس درکت نمی کنه

وقتی احساس کنی تنها ترین تنها ها هستی ووقتی باد شمع اتاقت رو خاموش کنه چشمهایت را ببند و با همه وجود از خدا بخواه که صدایت کند

آن وقت روح خاموشت جان میگیرد و برایت فردا روز دیگریست

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 8:30  توسط ماه منیر  | 

اونی که تو یه جای کوچیک و تو یه زمان کوتاه به وجود می یاد عشق نیست

اون کسی میره تا عاشق بشه به عشق نمی رسه

عشق باید خودش بیاد اون پسر یا دختری که منتظره تا مثلا عصری از خونه بره بیرون تا یکی رو ببینه

یا یکی بیاد طرفش تا عاشق بشه و بعدش بشینه تو اتاق و نوار بزاره و گریه کنه دنبال عشق نمی گرده میخواد بازی کنه

میخواد بگه که من مثلا بزرگ شدم

عشق یه چیز کور نیست عشق باید روشن باشه عشق از سر ناچاری نیست عشق باید خودش یه چاره باشه عشق زمان لازم داره

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 8:29  توسط ماه منیر  | 

مانده تا برف زمین آب شود

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر

نا تمام است درخت

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری میرسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه ام

من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال

تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است که بر خیزم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 8:29  توسط ماه منیر  | 

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا کردم.
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گل هايي که در تنها يي ام روييد با حسرت جدا کردم.
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سر گردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم .
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد واکردم.
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چراء شايد خطا کردم.
و توبي آنکه فکر غربت چشمان من باشي
نمي دانم کجا٬ تا کي٬ براي چه٬
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد ٬ من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد
کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام
برگرد!
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد
کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتي ما بين اشک و حسرت وترديد
کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل
ميان غصه اي از جنس بعض کوچک يک ابر
نمي دانم چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 8:46  توسط ماه منیر  | 

خانمها در سنین مختلف

سن 14 سالگی:

تا پار سال هرکی بهشون میگفت چطوری؟میگفتن خوبم مرسی.حالا میگن خوبم مرسی

سن 15 سالگی:

هر کی بهشون بگه سلام میگن علیک سلام نقاشیشون بهتر میشه بتونه کاری و رنگ آمیزی

سن 16 سالگی:

یعنی یه عاشق واقعیه فردا صبح هم میخوان خودکشی کنن شوخی هم ندارن

سن 17 سالگی:

نشستن و اشک میریزن بهشون بی وفایی شده کوران حوادث

سن 18 سالگی:

دیگه اصلا عشق بی عشق توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن

سن 19 سالگی:

از بی توجهی یه نفر رنج میبرن فکر میکنن اون یه آدم به تمام معناست

سن 20 سالگی:

نه نه اون منو نمی خواست آخرش یه کورو کچلی منو میگیره خودم میذونم

سن 21 سالگی:

فقط سن 27_28 سالگی قصد ازدواج دارن

سن 22 سالگی:

خوش تیپ باشه پولدار باشه تحصیلکرده باشه قد بلند باشه خوش لباس باشه....... آخ که چی نباشه

سن 23 سالگی:

همه خواستگارا رو رد میکنن

سن 24 سالگی:

زیاد مهم نیست که چه ریختیه یا چقدر پول داره فقط شجاع باشه ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه

سن 25 سالگی:

ااااااااااه پس چرا دیگه هیچکس نمی یاد؟ هر کی میخواد باشه باشه

سن 26 سالگی:

یه نفر می یاد همین خوبه بله

سن 27 سالگی:

آخیش

سن 28 سالگی:

کاش قلم پات میشکست و خواستگاری من نمی یومدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 8:44  توسط ماه منیر  | 

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند
خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد
عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 5:15  توسط ماه منیر  | 

من دلـم مي خواهد
خانه اي داشته باشم بر دوست
كنج هر ديوارش
دوست هايـم بنشينند آرام
گل بگو

گل بشنو

هر كسي مي خواهد- وارد خانهً پر عشق و صفايـم گردد
يك سبد بوي گل سرخ به من هديه كند
شرط وارد گشتن - شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن - يك دل بيرنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي كوبـم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم : اي يار
خانهً ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانهً دوست كجاست ؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 5:13  توسط ماه منیر  | 

در سکوت مبهم شبهاي سردم

نقش يک عشق را کاشتي در دلم


با خود گفتم اين بيگانه در اندوه چيست ؟


در فراق ديدن چشمان کيست ؟


يا که شايد او خواهان من است


يا که شايد مست شعرهاي من است ؟


با خود مي گويم قلبم بازيچه دستان کيست ؟


يا که آن بيگانه در حيران کيست ؟


آيا تو در کمين قلب و عشق مني ؟


يا که مثل همه به دنبال دل شکستني ؟


تو نمي داني ترس من از عشق چيست ؟


تو نمي داني جدايي در عشق چيست ؟


تو نمي داني که من جواني خسته ام


تو نمي داني که من ديوانه اي دل شکسته ام

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 5:11  توسط ماه منیر  | 




مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش

بخدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش



مي برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه



مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال



ناله مي لرزد، مي رقصد اشك

آه، بگذار كه بگريزم من

از تو، اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من



بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد



عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم، خنده بلب، خونين دل

مي روم، از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 5:10  توسط ماه منیر  | 


خدايا زخم هايم را تو دوا کن دعا هاي هر شبم را تو روا کن

بيابنگر تو حال زار من را دل بشکسته و غمگين من را

خدايا باز خنجر از پشت خردم ز نامردي هاي نارفيقان ٬ مردم

خدايا من شکستم ذره ٬ ذره ولي هرگز بر نداشتم ٬ سر از سجده

خدايا تو داني غم هايم فراوان است تو داني در دلم آشفته بازار است

خدايا درد هاي ناگفته فراوان رازها و بغض هاي نشکسته فراوان

خدايا درد و رنجم را تو داني مکرر پشت پاه خردن هايم را تو داني

تو داني در رفاقت ها يکرنگم نه اهل بي وفاي ٬ نه اهل جنگم

تو ديدي ٬ يا علي گفتن هاي من را در رفاقت جان دادن هاي من را

پس کمک کن باز در رفاقت ها مرد باشم

در ميان نارفيقان خنجر به دست ٬ تنها نباشم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 5:9  توسط ماه منیر  | 

رفتم رفتم رفتم و بار سفر بستم
با تو هستم هر کجا هستم

از عشق تو جاودان ماند ترانه من
با ياد تو زنده ام عشقت بهانه من

پيدا شو چو ماه نو گاهي به خانه من

تاري زد گل از رخت در آشيانه من

رفتم و بار سفر بستم

با تو هستم هر کجا هستم


آهم را مي شنيدي

به حال زارم مي رسيدي

نازت را ميخريدم

تو ناز من را ميکشيدي

بخدا که تو از نظرم نروي

چو روم ز برت ز برم نروي

رفتم و بار سفر بستم

با تو هستم هر کجا هستم


اگر مراد در آيد چه شود

شبي فراغ ما سر آيد چه شود

بخدا کس ز حال من خبر نشد

که بجز غم نصيبم از سفر نشد

نروي يک نفس ز پيش چشم من
که به چشمم بجز تو جلوه گر نشد
رفتم و بار سفر بستم

با تو هستم هر کجا هستم

رفتم رفتم رفتم...


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 5:8  توسط ماه منیر  | 

دلا شبها نمي نالي به زاري
سر راحت به بالين مي گذاري
تو صاحب دردي ، ناله سر کن

خبر از درد بي دردي نداري

بنال اي دل که رنجت شادمانيست
بمير اي دل که مرگت زندگانيست
دلي خواهم که از او درد خيزد
بسوزد ، عشق ورزد ، اشک ريزد
مباد آن دم که چنگ نغمه سازت
ز دردي بر نيانگيزد نوايي
مباد آن دم که او در تار و پودت
نسوزد در هواي آشنايي
بنال اي دل که رنجت شادمانيست
بمير اي دل که مرگت زندگانيست
دلي خواهم که از او درد خيزد
بسوزد ، عشق ورزد ، اشک ريزد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 5:7  توسط ماه منیر  | 

 

گفتي كه درچشمان توهمرنگ دريا مي شوم
گفتم كه ازچشمان توعرق تماشا مي شوم

گفتي كه امواج تو را باخودبه دريامي برم
گفتم طريق عشق راطوفان صحرامي شوم

گفتي كه در ديوان تو اشعارزيبا مي شوم
گفتم طنين عشق را آهنگ ومعنا مي شوم

گفتي بياتا جان دهم جانم به جانانم دهم
گفتم نگو با من چنين آتش بجانها شوم

گفتي كه شمع ام سوختي،آتش بجانم دوختي
گفتم كه ابراهيم كه گل هاي مينا شوم

گفتي غلامت مي شوم،دامن كشانت مي شوم
گفتم بيا اي نازنين،غرق تمنا مي شوم

گفتي وگفتم سال ها مي گويمت باز چنين
دردكش ميخانه در رقص وغوغا مي شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 5:7  توسط ماه منیر  | 

 

دعاهايت را بنويس

نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتي که مي خوابم ، بيدار مي ماند تا خوابهايم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره مي نويسد.دعاهايم را يادداشت مي کند.

آرزوهايم را اندازه مي گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتي که مي بيند دلتنگم ، پا در مياني مي کند و کمي نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.

به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهاي من چقدر راه است؟من کي به ته رويلهايم ميرسم؟ميگويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتي که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه هاي فردا بيخبرم. ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم.....

فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهي... بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته اي...

شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 5:6  توسط ماه منیر  | 

الهي! همه به تن غريبند و من به جان و دل غريبم، همه در سفر غريبند و من در حضر غريبم.

.الهي! اگر بردار کني، رواست، مهجور مکن، و اگر به دوزخ فرستي رضاست، از خود دور مکن.

الهي! عاجز و سرگردانم نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.

الهي! مکش اين چراغ افروخته را و مسوز اين دل سوخته را.

کريما! گرفتار آن دردم که تو درمان آني، بنده ي آن ثنا ام که تو سزاي آني من در تو چه دانم؟ تو داني!تو آني که گفتي من آنم! آني.

الهي! حاضري چه جويم؟ ناظري چه گويم؟

الهي! همچون بيد مي لرزم که مبادا به هيچ نيرزم.

الهي!

فاسقان زشتند،

زاهدان مزدور بهشتند،

اي منعم و توّاب و اي آفريننده ي خلقان از آتش و آب،

فريادرس از ذلّ حجاب و فتنه ي اسباب شوريده و دل خراب.بر رخ از خجالت گرد داريم و در دل از حسرت درد داريم و روي از شرم گناه زرد داريم، اگر بر گناه مصرّيم، بر يگانگي مقرّيم.در دلهاي ما جز تخم محبت مکار و بر جان هاي ما جز باران رحمت مبار

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 5:5  توسط ماه منیر  | 

اي خدا! اي رازدار بندگان شرمگينت

اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت

زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي

***

اشك، ميغلتد بمژگانم ز شرم روسياهي

اي پناه بي پناهان! مو سپيد روسياه

بر در بخشايشت اشك پشيماني فشانم

تا بشويم شايد از اشك پشيماني گناهم

***

واي بر من، با جهاني شرمساري كي توانم

تا بدرگاهت بر آرم نيمه شب دست نيازي؟

با چنين شرمندگيها، كي زدست من بر آيد

تا بجويم چاره ي درد دلي از چاره سازي؟

***

اي بسا شب، خواب نوشين، گرم ميغلتد بچشمم

خواب ميبينم چو مرغي ميپرم در آسمانها

پيكر آلوده ام را خواب شيرين ميربايد

روح من در جستجوي ميپرد تا بيكرانها

***

بر تن آلوده منگر، روح پاكم را نظر كن

دوست دارم تا كنم در پيشگاهت بندگيها

من بتو رو كرده ام، بر آستانت سر نهادم

دوست دارم بندگي را با همه شرمندگيها

***

مهربانا! با دلي بشكسته، رو سوي تو كردم

رو كجا آرم اگر از درگهت گوئي جوابم؟

بيكسم، در سايه ي مهر تو ميجويم پناهي

از كجا يابم خدائي گر بكويت ره نيابم؟

***

اي خدا! اي راز دار بندگان شرمگينت

اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت

زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 5:3  توسط ماه منیر  | 

تا شقايق هست , زندگي بايد کرد . . . . .

وقتي شقايق مرد ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند براي گريستن ، به آنها چند قطره آب قرض دهد .

جويبار آهي كشيد و گفت : آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام آبهاي من به اشك تبديل شود و آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است

گلها گفتند : راست مي گويي ،

چگونه ممكن بود با آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟

جويبار پرسيد : مگر شقايق زيبا بود؟

گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني كه شقايق چقدر زيبا بود .

جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 5:2  توسط ماه منیر  | 

آموخته ام  که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام  که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

آموخته ام  که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام  که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام  که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي 
توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

آموخته ام  که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

آموخته ام  که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

آموخته ام  که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد

آموخته ام  که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

آموخته ام  که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام  که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را 
تصاحب خواهد کرد

آموخته ام  که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام  که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام  که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد

آموخته ام که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته م

 آموخته ام  که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام  که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام  که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد

آموخته ام که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته

 آموخته ام  که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام  که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام  که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي 

 آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال
بالا رفتن از کوه هستيد

آموخته ام که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد

آموخته ام  که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 5:42  توسط ماه منیر  | 

نکته هايي از کتاب " نکته هاي کوچک براي زندگي بهتر " : 

- بر طبق اعتقادات خود زندگي کن .
- خودت و ديگران را ببخش .
- سعي کن حداقل يک بار هم که شده روش خود را تغيير دهي .
- شجاع باشيد حتي اگر شجاع نيستيد به آن تظاهر کنيد ، کسي متوجه تفاوت آن نخواهد شد .
- هميشه لبخند بزن ، اين کار براي تو هزينه اي ندارد اما ارزش بينهايت دارد .
- وقت خود را بيهوده صرف کلاهبرداري نکنيد ، تجارت را ياد بگيريد .
- براي تدبير و جرات خود دعا کن نه براي مال و ثروت دنيا .
- پير شو اما از کارافتاده نشو .
- غصه ي اشتباهات گذشته را نخوريد ، از آن ها درس بگيريد و بگذريد .
- در ارتباط با افرادي که چيزي براي از دست دادن ندارند ، آگاهانه رفتار کن .
- به ياد داشته باش که برندگان کاري را انجام مي دهند که بازندگان نمي خواهند انجام دهند .
- فرصت ها را جستجو کن . جاي قايق در بندر امن است اما به مرور کف اش پوسيده مي شود .
- کلمه "فرصت" را جايگزين "مشکل" کن .
- هيچ وقت نگو وقت نداري . به تو همان مقدار زمان داده شده که به هلن کلر ، لئوناردو داوينچي ، توماس جفرسون و آلبرت انيشتين داده شده است . ( اما من نمي دونم چرا هميشه وقت کم دارم . )

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 5:19  توسط ماه منیر  | 

امضا  
1- کساني که به طرف عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،انسانهاي منطقي هستند .
2- کساني که بر عکس عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،دير منطق را قبول مي کنند و معمولاً غير منطقي هستند .
3- کساني که از خطوط عمودي استفاده مي کنند لجاجت و پافشاري در امور دارند .
4-کساني که از خطوط افقي استفاده مي کنند انسانهاي منظمي هستند .
5- کساني که با فشارامضاء مي کنند ، در کودکي سختي کشيده اند .
6- کساني که پيچيده امضاء مي کنند آدمهاي شکاکي هستند .
7- کساني که در امضاي خود اسم و فاميل مي نويسند خودشان را در فاميل برتر مي دانند.
8- کساني که در امضاي خود فاميل مي نويسند داراي منزلت هستند .
9- کساني که اسمشان را مي نويسند و روي اسمشان خط مي زننداحتمالاً شخصيت خود را نشناخته اند.
10-کساني که به حالت دايره و بيضي امضاء مي کنند ، کساني هستند که مي خواهند به قله برسند
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 5:5  توسط ماه منیر  | 

شرح پریشانی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم

بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره این است و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دلارای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من این است و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین هواهد بود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی ست

حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی ست

قول زاغ وغزل مرغ چمن هر دو یکی ست

نغمه بلبل وغوغای زغن هر دو یکی ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به

نو گلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می توان یافت که بر دل ز منش باری هست

از من و بندگی من اگرش باری هست

بفروشد که به گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیه درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سر کوی دلارای دگر

با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سر خوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند؟

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند؟

یار این طایفه خانه بر اندار مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می شوی شهره به این فرقه هماواز مباش

غافل از لعب حریفان دغل باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فگاران هستند

غرض این است که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 4:52  توسط ماه منیر  | 

جبران خليل جبران
بخشش آن نيست که چيزي به من بدهي که من از تو بيشتر به آن نياز دارم، بلکه آن است که چيزي را به من ببخشي که خودت بيشتر از من به آن احتياج داري
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:59  توسط ماه منیر  |